محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5966

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رشيد همى گفت : « بله ، به خدا ناتوان آن است كه بر قرار خويش اصرار نكند . » تا مجلس به سر رفت . و چنان بود كه يحيى يكى از خادمان رشيد را داشته بود كه خبرهاى رشيد را براى او مىبرد . صبحگاهان زود وقت ، يحيى به نزد رشيد رفت و چون او را بديد ، گفت : « ديشب مىخواستم شعرى را كه يكى از حاضران مجلس من برايم خواند براى تو بفرستم ، اما نخواستم ترا آشفته كنم . » و آن دو شعر را خواند . يحيى گفت : « اى امير مؤمنان چه نيكو است . » و منظور وى را دريافت و چون برفت كس از پى آن خادم فرستاد و در بارهء خواندن آن شعر از او پرسش كرد . خادم گفت : « ابو العود آن را خواند . » پس وزير يحيى ، ابو العود را پيش خواند و گفت : « ترا در بارهء مالت به انتظار نهاديم ، اكنون مالى به نزد ما رسيده . » آنگاه به يكى از خادمان خويش گفت : « برو و سى - هزار درم از بيت المال امير مؤمنان به او بده ، و از جانب من نيز بيست هزارش بده از آن رو كه با وى امروز و فردا كرديم . سپس بنزد فضل و جعفر برو و با آنها بگو اين مرديست درخور آنكه با وى نيكى شود . امير مؤمنان دستور داده بود مالى به دو داده شود و من دير باز با وى امروز و فردا كردم ، آنگاه مال رسيد و گفتم به او دادند و از خودم نيز چيزى به او دادم ، خوش دادم شما نيز به او چيز دهيد . » فضل و جعفر پرسيدند : « چه مقدار به او داد ؟ » خادم گفت : « بيست هزار . » هر يك از آنها بيست هزار درم به ابو العود دادند كه با همهء آن مال به خانهء خويش بازگشت . گويد : پس از آن رشيد در كار برمكيان بكوشيد تا بر آنها تاخت و نعمتشان را زوال داد و جعفر را كشت و كرد آنچه كرد . ( 128 واثق گفت : « به خدا جد من راست گفت فقط يكى ناتوان آن است كه بر قرار خويش اصرار نكند . » و از خيانت و آنچه در خور اهل آن است سخن كرد .