محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6144
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ملازم خانهء خلافت باشيد ، تا مستعين و بغا و وصيف را بكشيم و على بن معتصم يا پسر واثق را بياريم و به خلافت بنشانيم ، تا كار از آن ما شود چنان كه از آن اين دو كس است ( 280 كه بر كار دنيا تسلط يافتهاند و ما از همه چيز بر كنار ماندهايم . » اين را از او پذيرفتند . خبر به مستعين رسيد و كس به طلب بغا و وصيف فرستاد و اين به روز دوشنبه بود . و به آنها گفت : « من از شما نخواستم كه مرا خليفه كنيد شما و يارانتان خليفهام كرديد ، اكنون مىخواهيد مرا بكشيد ؟ » اما بغا و وصيف قسم ياد كردند كه از اين بىخبرند . مستعين خبر را با آنها بگفت ، به قولى زن باغر كه طلاقى شده بود اين خبر را به مادر مستعين و به بغا رسانيد ، دليل به نزد بغا شتافت . وصيف در منزل بغا حضور يافت . احمد بن صالح دبير وصيف نيز با وى بود و رايشان متفق شد كه باغر و دو تن از تركان را با وى بگيرند و بدارند تا در بارهء ايشان بينديشند . پس باغر را احضار كردند كه با گروهى بيامد تا به خانه بغا درآمد . از يشر بن سعيد مرثدى آوردهاند كه گفته بود : « به وقت ورود باغر حضور داشتم ، نگذاشتند بنزد بغا و وصيف رود . او را به طرف حمام بغا بردند و براى او بند خواستند كه مقاومت كرد . او را در حمام بداشتند ، خبر به تركان هارونى و كرخ و دور رسيد كه به سر طويلهء سلطان تاختند و هر چه اسب آنجا بود گرفتند و به غارت بردند و بر آن نشستند و با سلاح در جوسق حضور يافتند . » وقتى شب رسيد ، وصيف و بغا به رشيد پسر سعاد ، خواهر وصيف ، دستور دادند باغر را بكشد كه با كسانى به نزد وى رفت و با تبرزينها [ 1 ] زدندش تا بىحركت شد .
--> [ 1 ] كلمهء متن : طبرى وينات .