محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5959
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس فرود آمد و دست مرا گرفت و روان شد ، من نيز با وى بودم تا به حجرهء حمام رسيد . به من گفت : « اسحاق ! لباس مرا در آر . » لباس او را در آوردم . آنگاه مرا گفت كه لباس خويش را در آرم ، كه چنان كردم . پس از آن من و او وارد حمام شديم ، غلامى با ما نبود . من به او پرداختم و دلاكى او را كردم . امير - مؤمنان معتصم نيز با من چنان كرد . در همهء اين موارد از او مىخواستم كه مرا معاف دارد اما از من نمىپذيرفت . آنگاه از حمام درآمديم ، جامه هايش را دادم كه بپوشد من نيز جامه هاى خويش را پوشيدم ، آنگاه دست مرا گرفت و به راه افتاد ، نيز من با وى بودم تا به مجلس خويش شد و گفت : ( 122 « اسحاق يك سجاده و دو بالش براى من بيار . » كه آن را بياوردم . دو بالش را نهاد و به روى خويش بخفت . آنگاه گفت : « يك سجاده و دو بالش بيار . » آن را حاضر كردم گفت : « بينداز و پهلوى من بر - آن بخواب . » قسم ياد كردم كه چنين نمىكنم . پهلوى وى نشستم . آنگاه ايتاخ ترك و اشناس بيامدند . به آنها گفت : « به جايى رويد كه وقتى بانگ زدم بشنويد . » آنگاه گفت : « اسحاق ، چيزى به دل دارم كه مدتى دراز است در آن مىانديشم . در اين وقت حشمت از ميان برداشتم كه آن را بر تو فاش كنم . » گفتم : « اى سرور من ، اى امير مؤمنان بگوى . كه من يكى از بندگان توام و پسر بندهء توام . » گفت : « در كار برادرم مأمون نگريستم كه چهار كس را پرورد كه برترى يافتند و من چهار كس را پروردم كه هيچكس از آنها توفيق نيافتند . » گفتمش : « كسانى كه برادرت پرورد كيان ، بودند ؟ » گفت : « طاهر بن حسين كه ديده اى و شنيده اى و عبد الله بن طاهر كه مردى است كه همانندش ديده نشده و تو كه به خدا كسى هستى كه سلطان هرگز از تو عوض نيابد و برادرت محمد بن ابراهيم . مانند محمد كجا هست ؟ »