محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5683

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سياهى كه بر كسى مىديدند مىدريدند به جز كلاه كه يكى از پى ديگرى با ترس و بيم به سر مىنهادند اما هيچكس جرئت نداشت قبا و پرچم سياه به تن كند يا بردارد . هشت روز بدين سان ببودند آنگاه بنى هاشم و بخصوص فرزندان عباس سخن كردند و به دو گفتند : « اى امير مؤمنان لباس نياكان و مردم اهل خاندان و دولت خويش را رها كرده اى و سبز پوشيده اى . » سرداران خراسان نيز در اين باب به دو نوشتند . گويند : مأمون به طاهر گفت حاجات خويش را بگويد و نخستين حاجتى كه از او خواست اين بود كه لباس سبز را بگذارد و به پوشيدن سياه و زى دولت نياكان باز گردد . و چون ديد كه مردم در كار سبز پوشيدن از او اطاعت كرده‌اند اما آن را خوش ندارند به روز شنبه با لباس سبز براى كسان بنشست اما چون به نزد وى فراهم آمدند جامهء سياهى خواست و به تن كرد و خلعت سياهى خواست و به طاهر پوشانيد . آنگاه تنى چند از سرداران را پيش خواند و قباها و كلاههاى سياه به آنها پوشانيد و چون از نزد وى در آمدند و لباس سياه داشتند ديگر سرداران و سپاهيان سبز را بگذاشتند و سياه پوشيدند و اين به روز شنبه بود هفت روز مانده از صفر . به قولى مأمون پس از ورود به بغداد بيست و هفت روز جامه هاى سبز پوشيد سپس جامه سبز دريده شد . به قولى : مأمون همچنان در رصافه ببود تا بر كنار دجله به نزد نخستين قصر خويش و هم در بستان موسى منزلهايى بنيان كرد . احمد بن ابى خالد احول گويد : وقتى با مأمون از خراسان بيامديم به گردنه حلوان رسيديم من همراه وى بودم به من گفت : « احمد بوى عراق را مىيابم . » من پاسخى جز آنكه بايد دادم ، گفتم : « چه خوش است . »