محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5161
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« همنشينانم را . . . يم . » « مىخواهى به اين ترتيب همنشين وى باشى ؟ » محمد گويد : در زمان مهدى شخص سبك خردى بود كه شعر مىگفت ، وقتى مهدى را مدح گفت و او را پيش مهدى بردند شعرى براى او خواند كه ضمن آن گفته بود : « كنيزكان زفر » ، مهدى گفت : « زفر چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان تو نمىدانى ؟ » گفت : « نه . » گفت : « تو كه امير مؤمنان و سرور مسلمانان و پسر عموى پيمبر خدايى نمىدانى ، من مىدانم ! نه به خدا . » ابن طريح گويد : طريح بن اسماعيل ثقفى به نزد مهدى وارد شد و نسب خويش را بگفت و از او خواست كه شعرش را بشنود . گفت : « مگر تو همان نيستى كه خطاب به وليد بن يزيد گفته اى : ( 183 « تو پسر همانى كه عرصه وسيع داشت « و پستى و تنگى به تو راه نيافته . « به خدا هرگز در باره من چنين نخواهى گفت و شعرى از تو نخواهم شنيد ، اگر خواهى عطيه ات دهم . » گويند : مهدى به سال صد و شصت و ششم دستور داد روزه بگيرند تا به روز چهارم براى مردم طلب باران كند و چون شب سوم شد برف آمد و لقيط بن بكير محاربى در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « اى امام هدايت ، به وسيله تو بارش يافتيم « و سختى از ما برفت « شبانگاه تو به حفاظت توجه داشتى « اما مردم خفته بودند و پرده ظلمت بر آنها بود