محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5159
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پدرم مىگفت : « من آنجا حضور داشتم ، اما گفتگو را نشنيدم . » ابو خزيمهء بادغيسى گويد : مهدى مىگفت : « به نزد من وسيله و دستاويزى بهتر از آن نيست كه منتى را كه به نزد كسى دارم ياد كنم كه نظير آن را تكرار كنم تا نيك پرورده شود كه منع پسين سپاس پيشين را قطع مىكند . » يزيد بن وهب بن جرير گويد : بشار بن برد بن يرجوخ ، صالح بن داود برادر يعقوب را به هنگامى كه ولايتدار بصره شد هجا گفت و چنين گفت : « آنها برادر تو صالح را روى منبرها نشاندند « و منبرها از برادرت به فغان آمد . » گويد : وقتى هجاى وى به يعقوب رسيد به نزد مهدى رفت و گفت : « اى امير مؤمنان ، اين كور مشرك امير مؤمنان را هجا گفته . » گفت : « واى تو چه گفته ؟ » گفت : « امير مؤمنان ، مرا از خواندن آن معاف بدارد . » گويد : پس اصرار كرد كه بخواند و او شعرى خواند به اين مضمون : « خليفه اى كه با عمه هاى خود زنا مىكند « و بوق و چوگان بازى مىكند « خداى ، ديگرى را به عوض وى به ما دهد « و او را در . . . س خيزران نهان كند . » گويد : مهدى كس فرستاد كه او را بيارند ، يعقوب بيم كرد به نزد مهدى آيد و مدح او گويد و مهدى او را ببخشد و كس فرستاد كه او را در هور ، در گرداب افكند . ابو الحى عيسى گويد : وقتى مروان بن ابى حفصه به نزد مهدى در آمد و شعر خويش را كه ضمن آن گويد : ( 182 « چگونه تواند بود