محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5156
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « پسر عباس . » گويد : اگر به عباس نرسيده بودم ترديد نمىكردم كه من صاحب اين كارم . » گويد : در آن روزگار از اين خواب سخن كردم و كسان از آن سخن كردند . ما مهدى را نمىشناختيم ، پس او وارد مسجد پيمبر خدا شد ، صلى الله عليه و سلم ، و سر برداشت و نظر كرد ( 179 و نام وليد را بديد و گفت : « نام وليد را در مسجد پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مىبينم ! » و كرسىاى خواست و در صحن مسجد نهادند و گفت : « نمى روم تا محو شود و نام من به جاى آن نوشته شود . » و بگفت تا عملگان و نردبانها و آنچه بايسته بود بياوردند و نرفت تا تغيير يافت و اسم وى نوشته شد . عبد الله بن محمد بن عطا گويد : پاسى از شب رفته مهدى برون شد و بر خانه طواف مىكرد از سمت مسجد شنيد كه يك زن به دو مىگفت : « قوم من بىچيزند ، از چشمها افتادهاند و قرضهاى سنگين دارند و خشكسالى آنها را گزيده است ، مردانشان نابود شدهاند ، اموالشان برفته و نانخورشان فزونى گرفته ، به راهماندگانند و برهنگان راه ، سفارش خداست و سفارش پيمبر ، كسى هست كه دستور دهد چيزى به من دهند و خدا در سفرش او را بىچيز نگذارد و پناه كسانش باشد . » گويد : پس مهدى دستور داد تا نصير خادم پانصد درم به دو داد . محمد بن سليمان گويد : نخستين كسى كه فرش طبرى گسترد مهدى بود به سبب آنگه پدرش به دو دستور داد در رى بماند و از طبرستان فرش طبرى به او هديه كردند كه بگسترد و اطراف آن برف و نى نهاد تا وقتى كه به ترتيب كنف مرطوب دست يافتند و فرش طبرى را در كنار آن خوش داشتند . مفضل گويد : مهدى به من گفت : « امثالى را كه از بدويان شنيده اى و به نزد تو درست است براى من فراهم كن . » گويد : امثال را با پيكارهايى را كه ميان عربان رخ داده بود براى وى نوشتم كه