محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5152
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : وصيت را بر مهدى عرضه كردند و چون بدينجا رسيد آن را بينداخت و در آن ننگريست . ابو الخطاب گويد : و اين همچنان در قلب ابو عبيد الله وزير بود و چون وفات وى در رسيد اين آيه را در وصيت خويش نوشت . هيثم بن عدى گويد : يكى به نزد مهدى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان منصور مرا دشنام گفت و به مادرم نسبت زنا داد ، اگر گويى وى را بحل كنم ، مرا عوض دهى و براى وى از خدا غفران بخواهم . » گفت : « چرا دشنامت داد ؟ » گفت : « دشمنش را در حضورش دشنام دادم و از اين خشم آورد . » گفت : « دشمن وى كى بود كه از دشنام وى خشمگين شد ؟ » گفت : « ابراهيم بن عبد الله بن حسن » گفت : « ابراهيم خويشاوند نزديك او بود و حق واجب بر او داشت ، اگر چنان كه مىگويى ترا دشنام داده از خويشاوند خويش دفاع كرده و حرمت خويش را تأييد كرده ، كسى كه براى پسر عموى خويش انصاف گرفته ، بد نكرده . » گفت : « وى دشمن خدا بود . » گفت : « به خاطر دشمنى انتقام نگرفته ، بلكه به خاطر خويشاوندى انتقام گرفته . » گويد : آن مرد را خاموش كرد و چون مىخواست برود گفت : « شايد چيزى مىخواستى و براى آن وسيله اى بهتر از اين نيافتى . » گفت : « آرى . » گويد : پس لبخند زد و بگفت تا پنجهزار درم به او بدهند . گويد : يكى را پيش مهدى آوردند كه دعوى پيمبرى كرده بود و چون او را بديد گفت : « تو پيمبرى ؟ »