محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5146

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بر او عرضه كردند ، گفت : « از اين پانصد كم شود . » گفت : « اى امير مؤمنان ، چرا از من كم كردى ؟ » گفت : « براى آنكه ترا سوى دشمنى فرستادم و هزيمت شدى . » گفت : « خرسند مىشدى كه من كشته شوم ؟ » گفت : « نه . » گفت : « به خدايى كه ترا حرمت خلافت داده ، اگر به جاى مىماندم كشته مىشدم . » گويد : پس مهدى از او شرم كرد و گفت : « پنجهزار بر او بيفزاى . » على بن صالح گويد : مهدى به يكى از سرداران خشم آورد ، چنان بود كه مكرر با وى عتاب كرده بود و گفته بود كه تا كى نسبت به من خطا مىكنى و من عفو مىكنم . گفت : « تا ابد ، ما بد مىكنيم و خدا ترا پاينده مىدارد و ما را عفو مىكنى . » گويد : اين را بارها براى مهدى تكرار كرد كه از او شرم كرد و از او راضى شد . حفص ، وابستهء مزينه ، به نقل از پدرش گويد : هشام كلبى دوست من بود كه همديگر را مىديديم و سخن مىكرديم و شعر مىخوانديم ، وى را آشفته مىديدم در جامه هاى كهنه بر استرى لاغر ، كه تنگدستى بر او و استرش نمايان بود . ناگهان يك روز او را بر استرى سرخموى ديدم از استران خلافت ، با زين و لگامى از زين و لگامهاى خلافت ، در جامه هاى نكو و بوى خوش . گويد : خرسندى نمودم و گفتم : « نعمتى آشكار مىبينم . » به من گفت : « آرى ، به تو خبر مىدهم ، اما مكتوم دار . ( 173 چند روز پيش ما بين نيمروز و پسين در خانهء خويش بودم كه فرستادهء مهدى بنزد من آمد ، سوى وى رفتم و به نزد او وارد شدم ، به خلوت نشسته بود و هيچكس به نزد وى نبود ، كتابى نيز