محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5130
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و فلان محل - كه دربارهء آن توافق شده بود - فلان وقت و فلان شب باشد . » گويد : كنيز كه گفتهء مرا به خاطر سپرده بود آن را به وسيلهء خادم خويش به مهدى پيام داد و گفت : « اين پاداش تو است از طرف كسى كه وى را بر خويش مرجح داشتى كه چنين رفتار كرد و چنين عمل كرد . » راوى گويد : مهدى همان وقت كس فرستاد و راهها و جاهايى را كه يعقوب و مرد علوى گفته بودند از مردان خويش پر كرد و طولى نكشيد كه علوى را به نزد وى بردند با دو يارش و مال ، به همان ترتيب كه كنيزك گفته بود . يعقوب گويد : صبحگاه روز بعد ، فرستادهء مهدى آمد و مرا احضار كرد . گويد : بىخيال بودم و توجهى به كار علوى نداشتم تا وقتى به نزد مهدى رفتم و او را ديدم كه بر كرسىاى نشسته بود و چوبى به دست داشت گفت : « اى يعقوب ، كار آن مرد چه شد ؟ » گفتم : « خدا ترا از وى آسوده كرد . » گفت : « بمرد ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « به خدا . » گفتم : « به خدا » گفت : « برخيز و دست خويش را بر سر من بنه . » گويد : برخاستم و دست به سر وى نهادم و براى وى قسم ياد كردم . » گويد : آنگاه گفت : « اى غلام آنچه را در اين اطاق هست به نزد ما بيار . » گويد : در را گشود كه علوى بود و دو يارش و مال . گويد : متحير ماندم و كارى ندانستم و از سخن باز ماندم كه نمىدانستم چه بگويم . گويد : مهدى گفت : « اگر مىخواستم خون ترا بريزم بر من روا بود ، اما او