محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5125
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبايى سفيد و خشن . گويد : پس مهدى با وى سخن كرد و خصوصيت نمود و او را مردى يافت به تمام . از وى دربارهء عيسى بن زيد پرسيد ، كسان پنداشتهاند كه به مهدى وعده داد كه ميان وى و عيسى دخالت كند . يعقوب اين را انكار مىكرد ، اما كسان وى را متهم كردند كه منزلت وى به نزد مهدى ( 156 به سبب خبرچينى خاندان على بود . كار وى پيوسته به نزد مهدى بالا مىگرفت و اهميت مىيافت تا وى را به وزارت گرفت و كار خلافت را به دو سپرد و او كس به طلب زيديان فرستاد كه آنها را از هر سوى بياوردند و كارهاى معتبر و گرانقدر خلافت را در مشرق و مغرب به آنها سپرد كه جهان به دست وى بود ، و از همين روى بشار بن برد شعرى گفت به اين مضمون : « اى بنى اميه خوابتان به درازا كشيد « برخيزيد كه خليفه ، يعقوب بن داود است « اى قوم ، خلافت شما به تباهى افتاد « خليفه را ميان دف و عود بجوييد . » گويد : پس غلامان مهدى به وى حسد آوردند و درباره اش سعايت كردند . از جمله توفيقها كه يعقوب به نزد مهدى حاصل كرد اين بود كه براى حسن ابن ابراهيم از او امان گرفت و در ميان او و مهدى دخالت كرد تا در مكه به يك جا فراهمشان آورد . گويد : وقتى خاندان حسن بن على از كار يعقوب خبر يافتند ، از او دورى گرفتند و يعقوب بدانست كه اگر دولتى داشته باشند در آن آسوده نمىتوانند زيست و بدانست كه مهدى مهلتش نخواهد داد كه از او به نزد مهدى بسيار سعايت مىكردند ، از اين رو يعقوب به اسحاق بن فضل بسيار متمايل بود ، وى نيز در انتظار حوادث بود . به نزد مهدى از اسحاق نيز سعايت مىكردند و مىگفتند : « مشرق و مغرب به دست يعقوب و ياران اوست كه به آنها نامه نوشته و كافى است كه به آنها بنويسد و مطابق وعده