محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5486

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پس به چه سبب در خور آن شدم كه از اطاعت من به در روى و مردم را بر ضد من بشورانى و به نبرد من دعوتشان كنى ؟ » گفت : « اعتماد به عفو امير مؤمنان و اميد گذشت و تفضل وى . » گفت : « امير مؤمنان دربارهء تو چنين مىكند و ترا به خونخواهى پدرت و مقتولان خاندانت مىگمارد . » گويد : آنگاه خلعتى خواست و به دو پوشانيد ( 431 و اسبها داد و گفت سوى حلوان رود و كارهاى بيرون در خويش را به دو سپرد . عثمان بن سعيد طايى گويد : از خواص حسين بن على بودم . وقتى محمد از او خشنود شد و سردارى و منزلتش را پس داد ، همراه تهنيت گويان به نزد وى رفتم ، ديدمش كه بر در پل ايستاده بود ، وى را تهنيت و دعا گفتم ، سپس گفتم : « اكنون سرور دو سپاه شده اى و معتمد امير مؤمنان ، سپاس عفو و گذشت را بدار . » و با وى به مزاح سخن كردم كه بخنديد و گفت : « بدين كار سخت دلبسته‌ام ، اگر عمر يارى كند و فتح و ظفرى نصيبم شود . » گويد : آنگاه بر در پل ايستاد و با تنى چند از خادمان و بستگان خويش گريخت . گويد : محمد ميان كسان ندا داد كه به تعاقب وى بر نشستند و به نزديك مسجد كوثر به دو رسيدند . چون سواران را بديد فرود آمد و اسب خويش را بست و دو ركعت نماز كرد و كمر خويش را ببست و به مقابلهء آنها آمد و چند حمله برد كه در هر حمله هزيمتشان كرد و كس از آنها بكشت ، آنگاه اسبش بلغزيد و او را بيفكند و كسان با نيزه و شمشير ضربت بسيار به او زدند و سرش را بر گرفتند . على بن جبله و به قولى خزيمى ، در اين باب شعرى دارد به اين مضمون : « خدا كسانى را كه كافر وى شدند « و سر حسين هرثمى را بر گرفتند