محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5424

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : فرستاده اى كه به بغداد رفته بود ، به مأمون و ذو الرياستين چنين نوشت : « اما بعد ، من به اين شهر رسيدم به وقتى كه همسنگ تو انكار خويش را اعلام كرده بود و نشانه هاى اعتراض و جدايى خويش را معلوم داشته بود و از آنچه بايد به حضرت وى ياد شود و انجام گيرد خوددارى كرده بود . نامه هاى ترا بدادم ، بيشتر كسان به دل دوستدارند و به ظاهر خاموش . عهده داران امور رعيت را ديدم كه جز دربارهء آن نمىانديشند و اهميت نمىدهند كه به سبب آن چه تحمل كنند ، طرف منازعه آشفته راى است و در كار خويش مصر ، اما عامه را راغب آن نمىيابد . پيمان شكنان حادثه را به تمام مىخواهند مگر از شكست آن به سلامت مانند ، اين قوم سخت به تلاشند ، در كار خويشتن سستى مياريد [ 1 ] . » گويد : وقتى سعيد بن مالك و عبد الله بن حميد قحطبى و عباس بن ليث وابستهء امير مؤمنان و منصور بن ابى مطر و كثير بن قادره از اردوگاه مأمون به نزد محمد رسيدند با آنها لطف كرد و تقربشان داد و بگفت تا هر كدامشان را كه مقررى ششماهه گرفته بودند ، مقررى دوازده ماهه دهند و در ميان خاص و عام برترى داد و هر كه مقررى نگرفته بود هيجده ماهه گرفت . گويد : وقتى محمد در كار خلع مأمون مصمم شد ، يحيى بن سليم را پيش خواند و در اين باب با وى مشورت كرد . يحيى گفت : « اى امير مؤمنان چگونه چنين مىكنى ، در صورتى كه رشيد بيعت وى را مؤكد كرده و به پيمان خويش محكم كرده و در نامه اى كه نوشته قسمها و شرطها آورده . » ( 385 محمد به دو گفت : « راى رشيد بى تأمل بود كه جعفر بن يحيى به جادو و منتر و در گره دميدن خويش وى را به خطا افكند و بدين كار كشانيد و درختى ناخوشايند

--> [ 1 ] در متن چاپ اروپا كه بناى ترجمه بر آنست متن اين نامه مشوش است و مقدارى افتاده دارد ، ترجمه را از روى چاپ قاهره گرفته‌ام ( م )