محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5419

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ان شاء الله » گويد : وقتى مأمون اين نامه را خواند به پاسخ آن نوشت : « اما بعد ، نامهء امير مؤمنان به من رسيد ، چرا دربارهء آنچه نداند مىنويسد كه آن را براى وى مكشوف بدارم و چيزى به ناحق مىخواهد كه براى نپذيرفتن آن حجت گفتن لازم آيد . عرصهء انصاف دو مناظره گر وقتى از انصاف تجاوز كنند تنگ باشد ، اگر عرصهء انصاف گشاده باشد و كسى از آن تجاوز كند ، تجاوزى خلاف انصاف باشد و مىبايد عواقب ترك انصاف را تحمل كند . اى پسر ابو على مرا كه به اطاعت تو مقرم به مخالفت خويشتن وامدار و ناچارم مكن از تو ببرم كه پيوستگى با تو را كه مورد علاقهء تو نيز هست مرجح مىدارم . بدانچه حق در كار تو حكم مىكند خشنود باش تا من نيز در وضعى باشم كه حق فيما بين مرا در آن نهاده است ، و السلام . » آنگاه فرستادگان را احضار كرد و گفت : « پاسخ امير مؤمنان را دربارهء چيزى كه به من نوشته بود نوشته‌ام ، نامه را به او برسانيد و بگوييد تا وقتى كه به سبب تجاوز ( 381 از حق واجب مرا به مخالفت خويش وادار نكند همچنان مطيع اويم . » گويد : فرستادگان مىخواستند سخن كنند ، گفت : « اما به همين مقدار سخن كه با شما گفتيم بس كنيد و آنچه را شنيديد به درستى برسانيد كه آنچه را به ما خواهيد گفت ضمن نامه به ما رسانيده‌اند . » گويد : فرستادگان برفتند . براى خويشتن حجتى نيافته بودند و چيزى نداشتند كه به يار خويش برسانند كه با جديتى بر كنار از هزل از آنچه مىپنداشتند حق مسلمشان است ممنوع شده بودند . گويد : وقتى نامهء مأمون به محمد رسيد سخت متغير شد و از خشم بلرزيد و