محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5388
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و كردار بد را با هم فراهم آرم . » گويد : پس از آن عمرى سوى بغداد حركت كرد . رشيد آمدن وى را به بغداد و به نزد عمريان خوش نداشت و گفت : « پسر عمويتان را چه مىشود ؟ او را در حجاز تحمل كردم اينك روانهء دار الملك من شده و مىخواهد دوستانم را بر ضد من به تباهى برد . وى را از آمدن سوى من باز گردانيد . » گفتند : « از ما نمىپذيرد . » گويد : پس رشيد به موسى بن عيسى نوشت كه وى را به ملايمت بازگرداند . عيسى پسركى ده ساله را كه خطبه ها و موعظه ها به خاطر سپرده بود ، به نزد وى خواند كه با وى بسيار سخن كرد و موعظه ها گفت كه عمرى همانند آن نشنيده بود و او را از تعرض امير مؤمنان منع كرد . عمرى پاپوش خويش را برگرفت و برخاست و مىگفت : « و به گناه خويش اعتراف كنند و لعنت بر اهل جهنم باد [ 1 ] . » به گفتهء بعضىها عمرى از آن پس كه از بغداد روان شد در رقه با رشيد بود ، روزى با وى به شكار برون شد ، يكى از عابدان به دو رسيد و گفت : « اى هارون از خداى بترس . » گويد : هارون به ابراهيم بن عثمان گفت : « اين مرد را نگهدار تا من بازگردم . » و چون بازگشت غذاى خويش را خواست و بگفت تا از غذاى خاص وى به آن مرد بخورانند ، وقتى بخورد و بنوشيد او را پيش خواست و گفت : « اى فلان در كار خطاب و سؤال با من انصاف كن . » گفت : « اين كمترين چيزى است كه دربارهء تو لازم است . » گفت : « به من بگوى كه من بدتر و خبيثترم يا فرعون ؟ »
--> [ 1 ] فاعترفوا بذنبهم فسحقا لأصحاب السعير . سوره 67 ملك آيه 11