محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5367
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تو كند ، چرا چنينى ، اگر بيمارىاى هست به من بگوى ، شايد دواى آن به نزد من باشد . اگر حادثه اى براى يكى از عزيزان تو رخ داده كه دفع آن نمىتوان كرد جز تسليم چاره اى نيست و از غم خوردن كارى ساخته نيست ، اگر شكافى در ملك تو رخ داده ملوك از اين بر كنار نباشند . من شايسته ترين كسم كه خبر را با وى بگويى و خاطر خويش را با مشورت وى آسوده كنى » . گفت : « واى تو اى جبريل ، غم و آشفتگى من ، براى چيزى از آن باب كه گفتى نيست ، بلكه به سبب خوابى است كه همين شب ديدهام كه مرا به هراس افكنده و سينهام را آكنده و دلم را غمين كرده » . گفتم : « اى امير مؤمنان آسودهام كردى » آنگاه به دو نزديك شدم و پايش را بوسيدم و گفتم : « اين همه غم خوردن براى يك خواب است ، خواب از انديشه اى مىآيد يا از بخارات ناباب يا از جوشش سودا كه به هر حال انديشه هاى پريشان است . » گفت : « اينك خواب خويش را براى تو نقل مىكنم ، به خواب ديدم كه گويى بر اين تخت خويش بودم ، ناگهان از زير من ساقى و كفى نمودار شد كه آن را مىشناختم اما نام صاحب آن را نمىدانستم ، خاكى سرخ در كف بود ، يكى كه صدايش را مىشنيدم اما خودش را نمىديدم گفت : « اين خاكى است كه در آن به گور مىروى » گفتم : « اين خاك كجاست ؟ » گفت : « در طوس » ، آنگاه دست نهان شد و سخن ببريد و من بيدار شدم » . گفتمش : « سرور من ، به خدا اين خوابى نادرست و آشفته است . پندارم وقتى به بستر رفته اى دربارهء خراسان و نبردهاى آن و خبرها كه دربارهء آشفتن قسمتى از آن به تو رسيده انديشه مىكرده اى ؟ » گفت : « چنين بود . »