محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5346

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چيزها گفته اى كه به موجب آن تأديب سخت بر تو لازم است . شايد خدا به زودى ترا به عذاب و عقوبت خويش بگيرد . از پيش من برون شو كه نه خلوتنشينى و نه يار . » گويد : پس حاجب بيامد و دست او را بگرفت و بيرونش برد . گويد : به هشام پسر فرخسرو نيز گفت : « خانه ات انجمن كسان شده كه سفيهان را در آنجا فراهم مىكنى و عيب ولايتداران مىگويى ! خدا خونم را بريزد اگر خونت را نريزم . » هشام گفت : « فداى امير شوم ، به خدا من ستم ديده‌ام و درخور ترحم . به خدا در ستايش امير از كوشش نمىمانم و سخنى نيست كه در وصف او نگويم . اگر من نيكى بگويم و به صورت بدى براى تو نقل كنند ، چه مىتوانم كرد . » گفت : « بى مادر ، دروغ مىگويى . به خدا من از فرزندان و كسان تو بهتر مىدانم كه چه در خاطر دارى . برون شو كه به زودى جان خويش را از تو آسوده مىكنم . » گويد : پس هشام برون شد و چون آخر شب شد عاليه دختر خويش را كه بزرگتر فرزند وى بود پيش خواند و گفت : « هى ! دختركم مىخواهم چيزى را با تو بگويم كه اگر آن را علنى كنى من كشته مىشوم و اگر آن را نهان دارى به سلامت مىمانم ، پس بقاى پدر خويش را بر مرگ وى مرجح بدار . » ( 326 عاليه گفت : « فدايت شوم آن چيست ؟ » گفت : « از اين بدكار ، على بن عيسى ، بر جان خويش بيمناكم . بر سر آنم كه چنان وا نمايم كه افليج شده‌ام . وقتى سحر شد كنيزكان خويش را فراهم آر و سوى بستر من آى و مرا تكان بده و چون ديدى كه حركت من سنگين شده تو و كنيزكانت فرياد بزنيد و كس سوى برادران خويش بفرست و بيمارى مرا به آنها خبر بده . مبادا هيچكس از مخلوق خدا را از دور و نزديك از تندرستى من خبردار كنى . »