محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5327

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويند : وقتى نقفور به شاهى رسيد و روميان به اطاعت وى آمدند به رشيد نوشت : « از نقفور شاه روم به هارون شاه عرب . » « اما بعد ، ملكه اى كه پيش از من بود ترا به مقام رخ نشانيد و « خويشتن را به جاى پياده نهاد ( 308 و از اموال خويش آنچه را كه در خور تو « بود كه امثال وى بفرستند ، سوى تو فرستاد . ولى اين از ضعف و حماقت « زنان بود وقتى اين نامه را خواندى آنچه را كه از اموال وى به نزد تو « فراهم شده پس بفرست و خويشتن را به وسيلهء اين استر داد مصون دار « و گر نه شمشير ميان ما و تو است . » گويد : وقتى رشيد نامه را خواند سخت خشمگين شد چندانكه هيچكس را امكان نداد كه به دو بنگرد چه رسد به اينكه سخن كند و همنشينان وى از بيم اينكه گفتار با كردارى بيشتر از آنچه بايد از آنها سر زند پراكنده شدند و وزير ندانست كه به دو مشورت دهد يا بگذاردش كه مطابق راى خويش كار كند . گويد : رشيد دواتى خواست و پشت نامه نوشت : « به نام خداى رحمان رحيم ، از هارون امير مؤمنان به نقفور سگ روم . اى پسر زن كافر ، نامهء ترا خواندم . جواب آنست كه خواهى ديد نه آنچه خواهى شنيد . » گويد : پس از آن همانروز حركت كرد و برفت تا به در هرقله اردو زد و بگشود و غنيمت گرفت و برگزيد و بداد و ويران كرد و بسوخت و از پايه بر آورد . نقفور صلح خواست در قبال خراجى كه هر سال بدهد . رشيد از او پذيرفت و چون از غزاى خويش بازگشت و به رقه رسيد نقفور پيمان را بشكست و نسبت به قرار خيانت كرد ، سرمايى سخت بود و نقفور اطمينان داشت كه رشيد باز نمىگردد . خبر پيمان شكنى وى رسيد اما هيچكس جرئت نيارست كه خبر را با رشيد بگويد ، از بيم وى و هم