محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5309

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كلوذانى ، جعفر در كار طرب بود ، مسرور با خشونت او را برون آورد ، او را مىكشيد تا به منزلگاهى رسانيد كه رشيد در آن بود . جعفر را بداشت و با بند خرى ببست و به رشيد خبر داد كه او را گرفته و آورده . رشيد دستور داد گردنش را بزند و مسرور چنان كرد . مسرور خادم گويد : وقتى رشيد مىخواست جعفر بن يحيى را بكشد مرا فرستاد كه او را بياورم . نزد جعفر رفتم ابو ذر كار نغمه گر نابينا به نزد وى بود و شعرى به آواز مىخواند به اين مضمون : « دور مرو كه هر جوانى را « شبانگاه يا صبحگاه « مرگ فرا مىرسد . » گويد : گفتمش : « اى ابو الفضل ، چيزى كه براى آن آمده‌ام از اين گونه است كه شبانگاه آمده ، پيش امير مؤمنان ، بيا . » گويد : جعفر دو دست برداشت و بر پاهاى من افتاد و آن را همى بوسيد و گفت : « به درون روم و وصيت كنم . » گفتمش : « به درون رفتن ميسر نيست ، اما چنان كه مىخواهى وصيت كن . » و او چنان كه مىخواست وصيت كرد و مماليك خويش را آزاد كرد ، آنگاه فرستادگان امير مؤمنان به نزد من آمدند كه مرا دربارهء جعفر به شتاب مىخواند . گويد : جعفر را بنزد رشيد بردم و به دو خبر دادم . در بستر بود . به من گفت : « سرش را بنزد من آر . » بنزد جعفر رفتم و به دو خبر دادم ، گفت : « اى ابو هاشم خدا را ، خدا را ، خدا را ، اين دستور را از روى مستى داده در كار من تعلل كن تا صبح در آيد يا بار ديگر دربارهء من از او دستور بخواه . رفتم كه دستور بخواهم و چون حضور مرا احساس كرد گفت : « اى كه . . . له مادرت را مكيده اى سر جعفر را پيش من آر . »