محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5252

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بيارش » گويد : و چون بيامد گفت : « خبر چيست ؟ » گفت : « مولايم به تو مىگويد : ترا به خدا پيش من آى . » پدرم به غلام گفت : « به دو بگوى ، تا كنون پيش امير مؤمنان . بوده‌ام ، عبد الله را پيش تو فرستادم هر چه را با من خواهى گفت با وى بگوى . » آنگاه به غلام گفت : « برو كه از پى تو مىآيد . » سپس به من گفت : « مرا خواسته تا از من دربارهء دروغى كه آورده بود كمك بخواهد ، اگر كمكش كنم خويشاوندى خويش را با پيمبر خدا ، صلى الله عليه و سلم ، بريده‌ام و اگر مخالفت وى كنم در باره من سعايت كند . كسان به وسيلهء فرزندان خويش از ناخوشاينديها محفوظ مىمانند و آنها را سپر خويش مىكنند ، پيش وى برو و هر چه گفت جواب تو اين باشد كه به پدرم مىگويم ترا مىفرستم ( 251 اما بر تو نيز بيمناكم . » گويد : وقتى از پيش رشيد باز مىگشتيم كه بنزد وى دير مانده بوديم . پدرم گفت : « غلامى را كه در خانه ميرفت نديدى . به خدا همين كه ما را برون فرستاد كار وى را تمام كرد - مقصودش يحيى بود - انا لله و انا اليه راجعون » عبد الله نفسهاى ما را مىشمارد . گويد : با فرستاده برفتم . در اثناى راه كه از رفتن خويش غمين بودم به فرستاده گفتم : « واى تو ، كار وى چيست و چه نگرانىاى داشت كه در چنين وقتى از پى پدر من فرستاد ؟ » گفت : « وقتى از در بيامد هماندم كه از است فرود آمد فرياد زد : « شكمم ! شكمم ! » عبد الله بن عباس گويد : اين سخن غلام را اهميت ندادم و بدان توجهى نكردم وقتى به در كوچه رسيديم - كوچه اى بود كه در رو نداشت - درها را بگشود زنان را ديديم كه برون آمده بودند ، موهايشان آشفته بود و طناب به كمر بسته بودند به صورتهاى