محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5250

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نيز وارد شده . » گويد : زبيرى نمايان شد و گفت : « اى امير مؤمنان چيزى هست كه مىخواهم بگويم . » به دو گفت : « بگوى . » گفت : « راز است . » گفت : « در قبال عباس چيزى راز نيست . » گويد : من برخاستم كه رشيد گفت : « و در قبال تو نيز ، عزيز من . » و من بنشستم . به دو گفت : « بگوى » گفت : « به خدا بر امير مؤمنان از زنش و دخترش و كنيزش كه با وى مىخوابد و خادمش كه لباسش را به دو مىدهد و نزديكترين سردارانش و دورترينشان بيمناكم . » گويد : ديدمش كه رنگش بگشت . گفت : « چه شده ؟ » گفت : « دعوت يحيى بن عبد الله به من رسيد و دانستم كه وقتى اين دعوت با وجود دشمنىاى كه ميان ما و آنها هست ، به من مىرسد ، هيچكس بر در تو نيست كه دل به مخالفت تو نداشته باشد . » گفت : « اين را رو به روى او مىگويى ؟ » گفت : « آرى . » رشيد گفت : « او را بيار . » گويد : يحيى بيامد ، زبيرى سخنى را كه با رشيد گفته بود تكرار كرد . يحيى بن عبد الله گفت : « به خدا اى امير مؤمنان ، سخنى آورده كه اگر به كسى كه كمتر از تو باشد دربارهء كسى بيشتر از من گفته شود و بر او تسلط داشته باشد ، هرگز از دست وى جان نبرد . مرا خويشاوندى و قرابت هست . چرا اين كار را عقب نمىاندازى ! شتاب ميار ، شايد زحمت من بىدخالت دست و زبان تو برداشته