محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5229

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خبر به دو رسد وضع من چگونه خواهد شد ! » به دو گفت : « اينك حرانى وزير موسى و اينك انگشتر او . » گويد : پس رشيد در بستر خويش نشست و گفت : « مرا مشورت گوى . » گويد : در آن اثنا كه با وى سخن مىگفت ، فرستاده اى ديگر نمودار شد و گفت : « پسرى براى تو متولد شد . » گفت : « نام وى را عبد الله كردم » آنگاه به يحيى گفت : « مرا مشورت گوى . » گفت : « به تو مشورت مىدهم كه هم اكنون سوى ارمنيهء وى روى . » گفت : « چنين مىكنم ، به خدا نماز را جز به عيساباذ نمىكنم و نماز نيمروز را جز به بغداد نمىكنم و بايد سر ابو عصمه پيش روى من باشد . » گويد : آنگاه جامه هاى خويش را به تن كرد و برون شد و بر هادى نماز كرد . ابو عصمه را پيش آورد و گردنش را بزد و موهاى سرش بر سر نيزه اى محكم كرد و با آن وارد بغداد شد ، از آن روز كه روزى او و جعفر پسر موسى هادى سواره مىرفتند و به يكى از پلهاى عيساباذ رسيدند ، ابو عصمه به هارون نگريست و گفت : « به جاى خويش باش تا وليعهد بگذرد . » هارون گفت : « از امير شنوايى و اطاعت دارم . » و توقف كرد تا جعفر گذشت و اين سبب كشته شدن ابو عصمه بود . گويد : و چون رشيد به پاى پل رسيد غواصان را پيش خواند و گفت : « مهدى انگشترى به من بخشيده بود كه خريد آن يكصد هزار دينار نود و كوه نام داشت . روزى ، به نزد برادرم وارد شدم و انگشتر به دستم بود ، وقتى برون شدم سليم سياه از دنبالم آمد و گفت : امير مؤمنان ، به تو دستور مىدهد كه انگشترى را به من بدهى . و آن را در اينجا انداختم . » پس فرو رفتند و انگشتر را برون آوردند و از آن بىنهايت خرسند شد . صباح بن خاقان تميمى گويد : موسى هادى ، رشيد را خلع كرده بود ، و براى