محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5223

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بايد به او بگويم . » دانستم كه مقصود وى چيست و گفتم : « هفتاد كيسه از آن من و سى كيسه از آن تو . » گفت : « اكنون حق گفتى ، خود دانى . » گويد : من با هفتصد هزار باز آمدم و فرشتهء مرگ از مقابلم برفت . حكم وادى گويد : هادى به آهنگ ميانه كه تحريرش اندك بود ( 227 و بيش از حد سبك نبود سخت رغبت داشت . گويد : شبى به نزد وى بوديم ، ابن جامع و موصلى و زبير بن رحمان و غنوى نيز به نزد وى بودند ، سه كيسه خواست و بگفت تا آن را در ميان مجلس نهند و همه را به هم پيوست و گفت : « هر كه براى من آهنگى بخواند ، از آن باب كه خوش دارم ، اين همه از آن اوست . » گويد : رسمى نكو داشت ، وقتى چيزى را خوش نداشت ، تحمل نمىكرد و از آن مىگشت ، ابن جامع نغمه اى خواند كه از آن بگشت ، هر كه بود نغمه اى خواند و او همچنان مىگشت تا من نغمه اى خواندم كه مطابق دلخواه وى بود و بانگ بر - آورد : « احسنت ، احسنت ، شرابم دهيد . » كه بنوشيد و طرب كرد . گويد : من برخاستم و بر كيسه ها نشستم و دانستم كه صاحب آن شده‌ام . ابن - جامع سخن آورد و نكو آورد ، گفت : « اى امير مؤمنان ، به خدا وى چنان بود كه گفتى ، همهء ما از آهنگى كه مىخواستى به دور افتاديم بجز او . » گويد : پس گفت : « كيسه ها از آن تو است . » و به آن آهنگ نوشيد تا به حد مطلوب خويش رسيد و برخاست و گفت : « سه تن از فراشان [ 1 ] را بگوييد كيسه ها را همراه وى ببرند . » و به درون رفت . گويد : ما برون شديم و در حياط مىرفتيم كه بازگرديم ، ابن جامع به من پيوست ، گفتم . « اى ابو القاسم ، فدايت شوم ، چنان كردى كه از و الا نسبى همانند تو

--> [ 1 ] كلمهء متن