محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5215
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دير كرد ، پس از آن بيامد و تند نفس مىكشيد ، خويشتن را بر تشك خويش افكند ، لختى به تندى نفس كشيد تا بياسود . خادمى همراه وى بود كه طبقى را آورده بود كه بقچه اى بر آن بود و پيش روى وى ايستاده بود ، پس از آن بانگ بر آورد كه از آن شگفتى كرديم ، پس از آن نشست و به خادم گفت : « آنچه را همراه دارى به زمين بگذار . » كه طبق را بگذاشت . آنگاه گفت : « بقچه را بردار . » كه آن را برداشت ، در طبق سر دو كنيز بود كه به خدا هرگز نكوتر از روى و موى آنها نديده بودم ، سر و مويشان به جواهر آراسته بود و بوى خوش از آن بر مىخاست و ما اين را با اهميت نگريستيم . گفت : « مىدانيد قصهء آنها چيست ؟ » گفتيم : « نه » گفت : « خبر يافته بوديم كه آنها عاشق همديگرند و مرتكب كارى زشت مىشوند ، اين خادم را بر آنها گماشته بودم كه اخبارشان را به من برساند ، كه بيامد و خبر داد كه فراهم آمدهاند ، برفتم و آنها را در يك بستر ديدم به كار زشت ، ( 222 پس آنها را بكشتم . » سپس گفت : « غلام ، سرها را بردار . » گويد : آنگاه به گفتگوى خويش بازگشت ، گويى كارى نكرده بود . عبد الله بن محمد بواب گويد : به جانشينى فضل بن ربيع ، حاجب هادى بودم . گويد : يك روز هادى نشسته بود ، من نيز در خانهء وى بودم ، چاشت خورده بود و نبيذ خواست ، پيش از آن بنزد مادر خويش ، خيزران رفته بود كه از او خواسته بود غطريف داييش را بر يمن گمارد ، به دو گفته بود كه پيش از آنكه بنوشم ، به ياد من آر . گويد : و چون قصد نوشيدن كرد ، خيزران ، منيره يا زهره را پيش وى فرستاد كه به يادش