محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5200

تاريخ الطبرى ( فارسي )

( 211 گويد : اين حال هراس و خطر همچنان ببود تا وقتى كه مادر يحيى بمرد ، وى در قعر الخلد بغداد بود ، زيرا هارون مقيم الخلد بود ، يحيى نيز با وى بود . هارون وليعهد بود و يحيى در خانه وى جا داشت و شب و روز او را مىديد . عمرو رومى گويد : موسى هادى از آن پس كه زمامدار شد ، در آغاز خلافت خويش به مجلس خاص نشست و ابراهيم بن جعفر و ابراهيم بن سلم بن قتيبه و حرانى را پيش خواند كه سمت چپ وى نشستند خادم سياه وى نيز بود ، به نام اسلم كه كنيه ابو سليمان داشت و به دو اعتماد داشت و او را تقرب مىداد . در اين اثنا صالح مصلى دار وارد شد و گفت : « هارون بن مهدى . » هادى گفت : « اجازه ورود بده » گويد : هارون وارد شد و سلام گفت و دو دست وى را ببوسيد و به سمت راست وى ، دور به گوشه اى نشست . موسى خاموش ماند و در او مىنگريست و ديرى چنين كرد ، سپس روى به دو كرد و گفت : « اى هارون چنان مىبينم كه در باره تحقق رويا با خويشتن سخن مىكنى و آرزوى چيزى دارى كه از آن به دورى و در مقابل آن سختيهاست ، آرزوى خلافت مىدارى . » گويد : هارون زانو زد و گفت : « اى موسى ، اگر جبارى كنى فرومانى و اگر فروتنى كنى بالاگيرى ، اگر ستم كنى با تو خدعه كنند . اميد دارم كه خلافت به من برسد و با كسانى كه ستم كرده اى انصاف كنم و با خويشاوندانى كه از آنها بريده اى پيوستگى كنم . فرزندان ترا برتر از فرزندان خويش نهم و دختران خويش را به زنى آنها دهم و حق بايستهء امام مهدى را ادا كنم . » گويد : موسى به دو گفت : « اى ابو جعفر از تو همين انتظار مىرود نزديك من بيا . » هارون به دو نزديك شد و دو دستش را ببوسيد و مىرفت كه به جاى خويش بازگردد . موسى گفت : « نه قسم به پير جليل و شاه نبيل ، يعنى پدرت منصور ، مىبايد با