محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5186

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو بشر سرى ، هم پيمان بنى زهره گويد : روزى كه حسين بن على بن حسن قهرمان فخ قيام مىكرد به نماز صبح رفتم ، حسين با ما نماز كرد ( 201 و به منبر رفت ، منبر پيمبر خداى صلى الله عليه و إله و سلم ، بنشست ، پيراهنى داشت با عمامه اى سپيد كه از پيش روى و پشت سر آويخته بود ، شمشيرش را كشيده بود و پيش پاى خويش نهاده بود . گويد : ناگهان خالد بربر با ياران خويش بيامد و چون مىخواست وارد مسجد شود يحيى بن عبيد الله سوى او دويد ، خالد به دو حمله برد او را مينگريستم كه يحيى سوى وى دويد كه ضربتى به چهره اش زد كه چشمانش و بينيش آسيب ديد و خود و كلاه را دريد به طورى كه بالاى سر او را ديدم كه از جاى بيفتاد . به ياران وى نيز حمله برد كه هزيمت شدند . آنگاه به نزد حسين بازگشت ، شمشيرش همچنان برهنه بود و خون از آن مىچكيد . گويد : آنگاه حسين سخن كرد ، حمد خداى كرد و ثناى او گفت و با مردم سخن كرد و در آخر سخن خويش گفت : « اى مردمان ، من فرزند پيمبر خدا و در حرم پيمبر خدا و در مسجد پيمبر خدا و بر منبر پيمبر خدا ، شما را به كتاب خدا و سنت پيمبر او مىخوانم ، صلى الله عليه و سلم ، اگر بدين عمل نكردم بيعتى بر گردنهاى شما ندارم . » گويد : در آن سال زيارتگران بسيار بودند و مسجد را پر كرده بودند . ناگهان يكى مرد برخاست ، نكوروى و بلند قد كه عبايى رنگين به تن داشت و دست پسر خويش را كه جوانى زيبا و چالاك بود گرفت و از صفها گذشت تا به منبر رسيد و به حسين نزديك شد و گفت : « اى پسر پيمبر خداى با اين پسرم از ديارى دور برون شدم ، آهنگ حج خانه خدا داشتم و زيارت قبر پيمبر او صلى الله عليه و سلم ، كارى كه اكنون از تو رخ داد به خاطرم نمى گذشت ، آنچه را گفتى شنيدم ، به آنچه تعهد كردى عمل مىكنى ؟ »