محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5164

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« چگونه سخن را پاسخ مىگويد . » اصمعى گويد : حكم وادى را ديدم كه وقتى كه مهدى به بيت المقدس مىرفت به راه وى آمد ، شعركهايى داشت . دف خويش را در آورد و مىزد و مىگفت منم كه گفته‌ام : « عروس كى برون مىشود كه « بازماندن وى به درازا كشيد « صبح نزديك شد يا در آمد « اما هنوز او پوشش خويش را « به سر نبرده است . » گويد : كشيكبانان به طرف وى دويدند . مهدى به آنها بانگ زد دست بداريد و در باره وى پرسيد . گفتند : « حكم وادى است . » كه وى را پذيرفت و عطيه داد . محمد گويد : روزى مهدى به يكى از خانه هاى خويش در آمد ، كنيز نصرانى خويش را ديد كه گريبانش گشاده بود و ميان دو پستانش نمايان بود ، صليبى از طلا بر آن آويخته بود كه آن را نكو ديد و دست سوى آن برد و كشيد و ( 185 آن را بر گرفت ، كنيز در باره صليب سر و صدا كرد ، مهدى در اين باره شعرى گفت به اين مضمون : « وقتى كه بر سر صليب با وى كشاكش داشتم « و گفت : واى من مگر صليب روا نيست . » گويد : آنگاه يكى از شاعران را پيش خواند كه شعر تاييد كرد و بگفت تا آن را به آواز بخوانند و اين آهنگ را خوش داشت . محمد گويد : مهدى به يكى از كنيزكان خويش نگريست كه تاجى داشت و يك گل نرگس از طلا و نقره بر آن بود كه آن را پسنديد و مصرعى گفت : « چه خوش است نرگس روى تاج . »