محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4704
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : ابو مسلم برفت و كسان نيز برفتند . گويد : وقتى ابو مسلم برون شد ، امير مؤمنان به من ناروا گفت و گفت : « كى بدين گونه بر او دست مىيابم كه ديدمش روى دو پاى خود ايستاده بود ، نمىدانم امشب چه خواهد شد ؟ » گويد : صبحگاه پيش وى رفتم و چون مرا ديد گفت : « اى پسر زن بوگندو ، خويش نيامدى ، ديشب تو مرا از او بازداشتى به خدا ديشب چشم برهم ننهادم ، » آنگاه به من ناسزا گفت چندان كه بيم كردم دستور كشتنم را بدهد . آنگاه گفت : « عثمان بن نهيك را به نزد من بخوان . » گويد : او را پيش خواندم كه گفت : « اى عثمان ، منت امير مؤمنان به نزد تو چگونه است ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان من بندهء توام ، به خدا اگر دستورم دهى كه بر شمشيرم تكيه زنم تا از پشتم در آيد ، چنان مىكنم . » گفت : « اگر دستورت دهم ابو مسلم را بكشى چگونه خواهى بود ؟ » گويد : لختى خاموش ماند و سخن نيارست . گفتمش : « چرا سخن نمى كنى ؟ » آهسته گفت : « مىكشمش . » گفت : « برو و چهار كس از سران و دليران كشيكبانان را بيار . » گويد : « برفت و چون به نزد ايوان رسيد بانگ زد : « عثمان ، عثمان ، بازگرد . » و چون بازگشت گفت : « بنشين و كس پيش كشيكبانان معتمد خويش فرست و چهار كس از آنها را احضار كن . » گويد : عثمان به خادم گفت : « برو و شبيب بن واج را بخوان ، ابو حنيفه را بخوان . » و دو تن ديگر را نيز گفت كه وارد شدند و امير مؤمنان سخنانى نزديك به آنچه با عثمان گفته بود با آنها بگفت كه گفتند : « مىكشمش . » گفت : « پشت ايوان باشيد ، وقتى دست به هم زدم برون شويد و او را