محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4692

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و اجازهء حج خواسته من به او اجازه دادم و گمان دارم كه وقتى بيايد مىخواهد از من بخواهد كه به پا داشتن مراسم حج را به دو سپارم ، تو نيز به من بنويس و اجازه حج بخواه كه وقتى تو در مكه باشى او طمع نيارد كه بر تو تقدم يابد . گويد : ابو جعفر به ابو العباس نوشت و اجازهء حج از وى خواست كه اجازه داد و او به انبار آمد . ابو مسلم گفت : « ابو جعفر جز امسال سالى براى حج كردن نيافت ؟ » و اين را در دل گرفت . مسلم بن مغيره گويد : در آن سال ابو جعفر ، حسن بن قحطبه را بر ارمينيه گماشت . ديگرى گويد : همشير خويش يحيى بن مسلم بن عروه را گماشت كه سياه بود و وابستهء آنها بود . گويد : پس ابو جعفر و ابو مسلم سوى مكه رفتند . و چنان بود كه ابو مسلم در هر منزل گردنه ها را اصلاح مىكرد و بدويان را جامه مىپوشانيد و هر كه از او تقاضا مىكرد چيزش مىداد و عبا و روپوش به بدويان داد و چاهها كند و راهها را هموار كرد ، شهرت از آن وى بود و بدويان مىگفتند : « در بارهء اين شخص دروغ گفته‌اند . » و چون به مكه رسيد ، گروه يمانيان را بديد و به پهلوى نيزك زد و به دو گفت : « اى نيزك ! چه سپاهى مىشدند اينان اگر يكى خوش زبان كه اشكش در آستين بود به آنها مىرسيد . » راوى گويد : وقتى كسان از مراسم حج بازگشتند ، ابو مسلم پيش از ابو جعفر حركت كرد و از او پيش افتاد . نامه اى در بارهء مرگ ابو العباس و جانشينى ابو جعفر به دو رسيد و نامه اى به ابو جعفر نوشت و مرگ امير مؤمنان را به دو تسليت گفت اما تهنيت خلافت نگفت و نماند تا او برسد و باز نگشت . گويد : ابو جعفر خشمگين شد و به ابو ايوب گفت : « نامه اى تند به او بنويس » و چون نامهء ابو جعفر به ابو مسلم رسيد نامه نوشت و تهنيت خلافت گفت .