محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4664
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « از قبيلهء بهراء . » گفت : « پشت سرت برايت گشاده تر است . » پس از آن هزان به پا خاست و سخن كرد كه او را پس زدند . روح بن حاتم گفت : « اى ابو يعقوب شمشيرهاى قوم را گرفتند . » موسى بن عقيل پيش آنها آمد به دو گفتند : « با ما به نام خدا پيمان كرديد و آن را نا چيز كرديد ، اميدواريم خدا اين را مكافات دهد . » ابن نباته بنا كرد شيشكى ببندد . حوثره به دو گفت : « اين براى تو كارى نخواهد ساخت . » گفت : « گويى اين وضع را مىديدم . » گويد : پس آنها را بكشتند و انگشترهاشان را بگرفتند . آنگاه خازم و هيثم بن شعبه و اغلب بن سالم با حدود يكصد كس برفتند و به ابن هبيره پيغام دادند كه مىخواهيم ما لها را ببريم . ابن هبيره به حاجب خويش گفت : « اى ابو عثمان برو و مالها را به آنها نشان بده . » گويد : كسانى را بر در اطاقها نهادند ، آنگاه به اطراف خانه نگريستن گرفتند ، داود پسر ابن هبيره و دبيرش عمرو بن ايوب و حاجب وى و تنى چند از غلامانش با وى بودند ، پسر خردسال وى نيز در دامنش بود ، از نظر كردن آنها نگران شد و گفت : « به خدا قسم در چهرهء اين قوم شرى هست . » سوى وى رفتند . حاجب ابن هبيره پيش رويشان برخاست و به آنها گفت : « چه خبر است ؟ » هيثم بن شعبه ضربتى به شانهء ابن هبيره زد كه بيفتاد . پسرش داود نبرد كرد كه كشته شد . غلامانش نيز كشته شدند . طفل را از كنار خويش دور كرد و گفت : « اين بچه را بگيريد . » آنگاه به سجده افتاد و در حال سجده كشته شد . گويد : سرهاشان را پيش ابو جعفر بردند و براى كسان نداى امان داد ، بجز حكم بن عبد الملك و خالد بن مسلمه مخزومى و عمر بن ذر . زياد بن عبيد الله براى ابن ذر امان خواست كه ابو العباس وى را امان داد . حكم بگريخت . ابو جعفر خالد را امان داد اما