محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5018
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه خويشتن را از خضرا به زير مىانداختند . گويى پرواز مىكردند و همين كه به زمين مىرسيدند درهم مىشكستند و جانشان به در مىرفت . احمد بن ثابت ، غلام محمد بن سليمان گويد : وقتى عبد الله بن على در بصره به نزد سليمان بن على از منصور نهان شد روزى از بالا مىنگريست . يكى از غلامانش با وى بود با غلامانى از آن سليمان بن على ، يكى را ديد كه جمال و كمالى داشت و بزرگمنشانه راه مىرفت و از گردنفرازى ، جامهء خويش را مىكشيد ، رو به غلام سليمان بن على كرد و گفت : « اين كيست ؟ » گفت : « غلام فلان پسر فلان اموى است . » گويد : عبد الله سخت به خشم آمد و از شگفتى دستهاى خويش را به هم كوفت و گفت : « هنوز راه ما هموار نيست اى فلان - و غلام خويش را نام برد - پايين برو و سرش را براى من بيار . » و شعر سديف را به تمثل خواند به اين مضمون : « چرا عبد شمسيان را رها مىكنى « كه در هر چراگاهى بانگى داشته باشند ؟ « اگر همگيشان را بكشيد « گورى را كه در حران هست « تلافى نخواهد كرد . » على بن محمد مداينى گويد : از آن پس كه عبد الله بن على هزيمت شد و منصور بر او ظفر يافت و وى را در بغداد بداشت ، هيئتى از مردم شام به نزد منصور آمدند كه حارث بن عبد الرحمان از آن جمله بود . عده اى از آنها به پا خاستند و سخن كردند ، پس از آن حارث بن عبد الرحمان به پا خاست و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ما هيئت تفاخر نيستيم بلكه هيئت توبهايم . به فتنه اى افتاديم كه بزرگوارمان را برانگيخت و بردبارمان را به سبكى كشانيد ، بدانچه كردهايم معترفيم و از آنچه