محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5011

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محمد بن رياح جوهرى گويد : از تدبير هشام بن عبد الملك در نبردى كه داشته بود با ابو جعفر سخن كردند ، كس پيش مردى فرستاد كه همراه وى بوده بود و در رصافه منزل داشت تا از او پرسش كند و چون پيش وى آمد به دو گفت : « تو با هشام بوده اى ؟ » گفت : « بله ، اى امير مؤمنان . » گفت : « به من بگوى در نبردى كه به سال فلان و فلان داشت چگونه عمل كرد ؟ » گفت : « خدايش رحمت كناد در آن نبرد چنان و چنان كرد . » سپس گفت : « خدا از او راضى باد چنان كرد . » منصور آزرده شد و گفت : « برخيز كه غضب خداى بر تو باد . بر فرش من نشسته اى و به دشمنم رحمت مىفرستى . » پير برخاست و مىگفت : « دشمن تو قلاده اى به گردنم و منتى به نزد من دارد كه آن را جز آن كس كه غسلم مىدهد بر نميدارد . » گويد : منصور بگفت تا او را پس آوردند و گفت : « بنشين ، هى ، چه گفتى ؟ » گفت : « گفتم كه مرا از طلب بىنياز كرد ، و آبرويم را از سؤال مصون داشت و از وقتى كه او را ديده‌ام بر در عرب و عجمى نايستاده‌ام ، چگونه واجب نباشد كه ذكر خير او گويم و ثناى خويش را همراه وى كنم . » گفت : « چرا ، آفرين بر مادرى كه ترا زاد و شبى كه ترا بر آورد شهادت مىدهم كه از آزاده اى زاده اى و از پدرى بزرگوار آمده اى . » گويد : آنگاه سخن وى را شنيد و بگفت تا چيزى به او بدهند . گفت : « اى امير مؤمنان اين را از روى حاجت نمىگيرم فقط براى اينست كه به بخشش تو تشرف مىجويم و به عطاى تو فخر مىكنم . » پس عطيه را گرفت و برفت .