محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5005
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« چندان كه غمين و حسرت زده شدند « تو از پى وى آمدى و با شتاب ره مىسپرى « و به هنگام رهسپردن سستى ندارى « و مردمان گفتند كه اين هردوان « چنانند كه شايسته نسبت به لايق « و او را همان فضيلت است كه بزرگتر را بر كوچكتر « اگر كوچكتر به منزلت بزرگتر رسد « از آن روست كه كوچكتر را از بزرگتر آفريدهاند . » گفت : « به خدا نكو گفته اى ولى اين به بيست هزار درم نمىارزد . » آنگاه به من گفت : « مال كجاست ؟ » گفتم : « همين جاست . » گفت : « اى ربيع با او برو ، چهار هزار درم به او بده و باقى را از وى بگير . » گويد : پس ربيع بيامد و بار مرا فرود آورد و چهار هزار درم براى من وزن كرد و باقى را بر گرفت . گويد : وقتى خلافت به مهدى رسيد ابن ثوبان را به مظالم گماشت و او در رصافه براى مردمان مىنشست و چون عباى وى از رقعه ها پر مىشد ، آن را پيش مهدى مىبرد . روزى رقعه اى به وى دادم كه قصهء خويش را به ياد مىآوردم . وقتى ابن ثوبان رقعهء مرا برده بود مهدى نگريستن در رقعه ها را آغاز كرده بود و چون در رقعهء من نگريسته بود ، خنديده بود . گويد : ابن ثوبان به دو گفته بود : « خداى امير را قرين صلاح بدارد . هرگز نديده بودم كه چيزى از اين رقعه ها ترا بخنداند مگر اين رقعه . » گفته بود : « اين رقعه ايست كه سبب آن را مىدانم ، بيست هزار درهم را به او پس بدهيد . »