محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4996

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سهيل گفت : « اى امير مؤمنان بنده توام . » گفت : « بد بنده اى هستى . » گفت : « ولى تو اى امير مؤمنان بهترين مولايى . » گفت : « اما نه براى تو . » ربيع گويد : در اثنايى كه پيش روى منصور يا بالاى سر وى ايستاده بودم ، يك خارجى را كه سپاههاى وى را هزيمت كرده بود بياوردند و او را بپاداشت كه گردنش را بزند ، آنگاه چشم به دو دوخت و گفت : « اى پسر زن بد كاره كسى مانند تو سپاهها را هزيمت مىكند ؟ » خارجى گفت : « و اى و زشتى بر تو باد ، ديروز ميان من و تو شمشير و كشتار بود و اكنون بدگويى و دشنام است ، از كجا اطمينان داشتى كه من كه از زندگى نوميد شده‌ام جواب ترا ندهم ؟ » گويد : منصور از او شرم كرد و رهايش كرد و تا مدت يك سال روى او را نديد . عمارة بن حمزه گويد : به نزد منصور بودم . به وقت نيمروز ، از آن پس كه كسان با مهدى بيعت كرده بودند ، از نزد وى برون آمدم . به هنگام برون آمدنم مهدى به نزد من آمد و گفت : « شنيده‌ام پدرم قصد دارد براى جعفر برادرم بيعت بگيرد . » و به نام خدا قسم ياد كرد كه اگر چنين كند او را خواهم كشت . گويد : من هماندم سوى امير مؤمنان رفتم و گفتم : « كارى دارم نبايد به تأخير افتد . » حاجب گفت : « همين دم برون شدى . » گفتم : « كارى پيش آمد . » گويد : به من اجازه داد كه به نزد وى رفتم كه گفت : « هى عماره براى چه