محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4991
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سوى منصور فرستد كه خشم وى را آرام كنند و قلب وى را نسبت به دو مهربان كنند ، مىگفت : « عمر خويش را در اطاعت وى به فنا دادهام و خويشتن را به رنج افكندهام و مردان خويش را در نبرد يمن نابود كردهام آنگاه بر من خشم مىگيرد كه چرا مال را در كار اطاعت وى صرف كردهام . » گويد : پس جمعى از عشيرهء خويش را برگزيد ، از طوايف ربيعه . از جمله كسانى كه بر گزيد ، مجاعة بن ازهر بود . كسان را يكان يكان دعوت مىكرد و مىگفت : « وقتى ترا به نزد امير مؤمنان فرستم به او چه خواهى گفت ؟ » كه مىگفت : « چنين مىگويم و چنان مىگويم . » گويد : و چنين بود تا مجاعة بن ازهر بيامد و گفت : « خداى امير را قرين عزت بدارد مرا از گفتگو با كسى كه در عراق است و من در يمنم و به خاطر حاجت تو پيش وى مىروم پرسش مكن تا چنان كه بايد و شايد براى آن آماده شوم . » معن گفت : « يار من تويى . » گويد : آنگاه روى به عبد الرحمان بن عتيق مزنى كرد و به دو گفت : « بازوى پسر عمويت را محكم كن و او را بر خويشتن مقدم بدار ، اگر از چيزى غفلت كرد آن را جبران كن . » پس از آن هشت كس از ياران خويش را با آنها بر گزيد كه ده نفر تمام شدند و با آنها وداع گفت كه برفتند تا بنزد ابو جعفر رسيدند و چون پيش روى او حضور يافتند پيش رفتند . مجاعة بن ازهر از حمد و ثناى خدا و شكر او آغاز كرد چنان كه قوم پنداشتند مقصود وى همين است آنگاه به ياد پيمبر صلى الله عليه و سلم پرداخت كه خداى چگونه او را از قبايل عرب برگزيد و از فضيلت وى چندان بگفت كه قوم شگفتى كردند . آنگاه به سخن از امير مؤمنان منصور پرداخت و حرمتى كه خدا به دو داده بود كه عهده دار خلافتش كرده بود ، آنگاه به حاجت خويش پرداخت و سخن از