محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4989

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بود و بازيهاى كودكان را نيك تحمل مىكرد ، وقتى جامه به تن مىكرد رنگش مىگشت و چهره اش عبوس مىشد و چشمانش قرمز مىشد . برون مىشد و رفتار وى چنان بود كه بود . و چون از مجلس خويش بر مىخاست به همان وضع باز - مىگشت ، در راه از او پيشواز مىكرديم و بسا مىشد با ما پرخاش مىكرد . يك روز به من گفت : « پسركم ، وقتى ديدى من جامه هايم را پوشيدم يا از مجلسم باز آمدم هيچكس از شما به من نزديك نشود مبادا بدى از من به دو رسد . » معن بن زائده گويد : با هفتصد كس بوديم كه هر روز به نزد منصور وارد مىشديم روزى به ربيع گفتم : « مرا آخر همه وارد كن . » به من گفت : « نه از همه محترمترى كه اولشان باشى و نه نسبت از همه پستتر است كه آخرشان باشى . مرتبت تو با نسبت همانند است . » گويد . روزى به نزد منصور رفتم ، پيراهنى براق داشتم با يك شمشير حنفى كه با نوك آن به زمين مىكوفتم و عمامه اى كه آن را از پس و پيش آويخته بودم . گويد : به دو سلام گفتم و برون شدم و چون به نزد پرده رسيدم چنان بانگ زد اى معن ، كه مايهء نگرانى من شد . گفتمش : « اى امير مؤمنان آمادهء فرمانم . » گفت : « پيش من بيا . » گويد : به وى نزديك شدم كه از فرش خويش روى زمين آمده بود و زانو زده بود و گرزى را از ميان دو تشك بيرون كشيده بود ، رنگش بگشته بود و رگهايش پر شده بود . گفت : « تو در نبرد واسط حريف من بوده اى ، نجات نيابم اگر نجات يا بى » گفتم : « اى امير مؤمنان در آنجا باطلشان را تأييد مىكردم ، اما وقتى كه حق ترا تأييد مىكردم چطور ؟ » گويد : به من گفت : « چه گفتى ؟ »