محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4982

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رو و شترى از آن بر گير ، پنجاه دينار نيز بردار و پيش مرد طالبى ببر و به دو سلام گوى و بگوى : « پسر عمويت از تو مىخواهد كه از اينكه ترا ترسانيده وى را بهل كنى و بر اين مركب نشينى و اين خرج را بگيرى . » گويد : وقتى مرا ديد ، بنا كرد از شر من به خدا پناه مىبرد و چون پيام را رسانيدم گفت : « وى را بهل كردم ، مرا نه به مركوب نياز هست نه به خرجى . » گويد : گفتمش : « اگر بگيرى خوشدلتر مىشود . » و او چنان كرد . گويد : پس از آن پيش ابن جريح و سفيان بن سعيد و عباد بن كثير رفتم و آنچه را گفته بود با آنها بگفتم . گفتند : « وى را بهل كرديم . » گويد : گفتمشان : « به شما مىگويد : مادام كه منصور اينجاست نبايد هيچيك از شما نمايان شود . » گويد : وقتى منصور نزديك رسيد ، محمد بن ابراهيم مرا با تحفه ها فرستاد و چون به منصور خبر دادند كه فرستادهء محمد بن ابراهيم آمده بگفت تا چهره شتران را بزدند . گويد : وقتى به چاه ميمون رسيد ، محمد بن ابراهيم به پيشواز وى آمد و چون به دو خبر دادند بگفت تا چهرهء اسبان وى را بزدند و محمد از راه بگشت و بر كنارى مىرفت . گويد : ابو جعفر را از راه به كنار بردند ، در سمت چپ ، و مركوب او را بخوابانيدند ، محمد مقابل وى متوقف بود و طبيبى همراه وى بود . وقتى ابو جعفر بر نشست و با همكجاوهء خويش ربيع برفت محمد طبيب را بگفت تا به محل توقف ابو جعفر رفت و مدفوع وى را بديد و به محمد گفت : « مدفوع مردى را ديدم كه دير نخواهد ماند . » و چون به مكه رسيد چيزى نگذشت كه بمرد و محمد به سلامت جست .