محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4976
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مهلتش داده بود . گويد : خالد به پسر خويش يحيى گفت : « پسر كم ، مرا آزار مىدهند و چيزى مطالبه مىكنند كه ندارم و از اين كار خون مرا منظور دارند ، تو پيش حرم و كسان خويش رو و هر چه را كه پس از مرگ من نسبت به آنها خواهى كرد بكن . » آنگاه به دو گفت : « اى پسر ، اين كار مانع تو نشود كه برادرانمان را ببينى و بر عمارة بن حمزه و صالح مصلى دار و مبارك ترك بگذرى و وضع ما را با آنها بگويى . » يحيى گويد : پيش اين كسان رفتم ، بعضيشان روى عبوس كردند و محرمانه مال به نزد من فرستادند ، بعضيشان مرا اجازهء ورود ندادند و از دنبال من مال فرستادند . گويد : از عمارة بن حمزه اجازه خواستم و به نزد وى در آمدم كه در حياط خانهء خويش بود و رو به ديوار داشت ، روى به طرف من نكرد . به دو سلام گفتم جوابى سبك داد و گفت : « پسركم ، پدرت چطور است ؟ » گفتم : « خوب است ، به تو سلام مىگويد و از اين غرامت كه بر او نهادهاند خبر مىدهد و يكصد هزار درهم از تو به وام مىخواهد . » گويد : كم يا بيش پاسخى به من نداد . گويد : جايم برايم تنگ شد و زمين زير پايم بگشت . گويد : بار ديگر در بارهء چيزى كه به سبب آن به نزدش رفته بودم با وى سخن كردم كه گفت : « اگر چيزى داشتم به نزد تو مىرسد . » يحيى گويد : برون شدم و با خويش مىگفتم : « خدا لعنت كند چيزى را كه از غرور و خود پسندى و گردنفرازى تو برسد . » پيش پدرم رفتم و خبر را با وى بگفتم و گفتم : « چنان مىبينم كه از عمارة بن حمزه اطمينانى دارى كه نبايد