محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4960

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « در خلافت من كارى انجام مىدهى و به من نمىگويى كه چيست ؟ » گفت : « اگر در كار دولت خويش از من بدگمانى با من مشورت مكن و اگر به من اطمينان دارى بگذار راى خويش را به كار بندم . » گفت : « به كار بند . » گويد : قثم به خانهء خويش رفت و يكى از غلامان خويش را پيش خواند و گفت : « چون فردا شد پيش از من برو و در خانهء امير مؤمنان بنشين و چون ديدى كه من در آمدم و در ميان صاحبان مراتب جاى گرفتم ، عنان استرم را بگير و از من بخواه و به حق پيمبر خدا و حق عباس و حق امير مؤمنان قسمم بده كه به نزد تو توقف كنم و سؤال ترا بشنوم و جواب آن را بدهم ، من با تو تعرض مىكنم و خشونت مىكنم اما بيم ميار و تقاضاى خويش را تكرار كن ، من ترا دشنام مىدهم اما بيم ميار و تقاضاى خويش را تكرار كن ، ترا تازيانه مىزنم اما اين را اهميت مده و به من بگوى كدام يك از دو قبيله معتبرتر است : يمنى يا مضر ؟ و چون پاسخ ترا دادم عنان استر مرا رها كن ، آنگاه تو آزادى » گويد : صبحگاهان غلام برفت و در خانهء خليفه جايى كه قثم گفته بود بنشست . وقتى پير بيامد غلام آنچه را كه مولايش گفته بود عمل كرد و مولاى وى آنچه را گفته بود بكرد . آنگاه غلام گفت : « كدام يك از دو قبيله معتبرتر است يمنى يا مضر ؟ » گويد : قثم گفت : « مضر كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم از آن بود و كتاب خدا عز و جل در آن بود ، خانهء خداى ميان آن بود و خليفهء خداى از آنست . » گويد : يمنيان خشمگين شدند كه چيزى از اعتبارشان را ياد نكرد و يكى از سرداران يمنى به دو گفت : « كار چنين نيست كه يمنيان حرمت و فضيلتى نداشته باشند . » آنگاه به غلام خويش گفت : « بر خيز و عنان است پير را بگير و آن را چنان فرو كوب كه سوارش بيفتد » .