محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4955

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تو فرستاده ، وى اكنون در مدينه قيام كرده و براى خويشتن دعوى خلافت كرده ، برادرش ابراهيم نيز در بصره قيام كرده و بر آن تسلط يافته . » عمر گفت : « خوش آمديد . » و با آنها بيعت كرد و بگفت تا عبد الله به نزد وى بماند و كسان خاندان و سران و بزرگان ولايت را به بيعت خواند كه پذيرفتند و پرچمهاى سپيد و قباهاى سپيد و كلاههاى سپيد آماده كرد و پوشش سفيد براى خويش فراهم آورد كه با آن به منبر رود و اين كار را به روز پنجشنبه نهاد . گويد : و چون روز چهار شنبه شد ، كشتىاى از بصره بيامد كه فرستادهء خليده دختر معارك ، زن عمر بن حفص با نامه اى پيش وى آمد ، كه خبر مىداد كه محمد بن عبد الله كشته شد . پس عمر بنزد عبد الله رفت و خبر را با وى بگفت و تسليت گفت . آنگاه گفت : « من با پدر تو بيعت كرده بودم و كار چنان پيش آمده كه مىبينى . » گفت : « كار من شهره شده و جايم شناخته شده و خون من در عهدهء تو است ، اكنون در كار خويش بنگر يا مرا واگذار . » گفت : « چيزى انديشيده‌ام ، اينجا شاهى از شاهان سند هست كه مملكتى بزرگ دارد و تبعهء فراوان ، كه با وجود شرك ، پيمبر خدا را صلى الله عليه و سلم بسيار حرمت مىكند و مردى وفادار است . كس بنزد وى مىفرستم و ميان تو و او پيمانى مىنهم و ترا بنزد وى مىفرستم كه آنجا بباشى كه با وجود وى كس به تو دست نيابد . » گفت : « هر چه خواهى بكن . » گويد : و او چنان كرد و عبد الله سوى شاه سند رفت كه وى را حرمت كرد و نكويى بسيار كرد . آنگاه زيديان بنزد وى رفتن گرفتند تا چهار صد كس از اهل بصيرتشان به نزد وى فراهم آمدند كه با آنها بر مىنشست و شكار مىكرد و با وضع و لوازم شاهانه مىگشت . گويد : وقتى محمد و ابراهيم كشته شدند ، خبر عبد الله به منصور رسيد و در او مؤثر افتاد و نامه اى به عمر بن حفص فرستاد و چيزى را كه شنيده بود با وى