محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4929

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پس كجا مىروى ؟ » گفت : « به منزلم . » گويد : پس برخاست و سوى كشتى خويش رفت ، منصور از پى وى سوى كشتى رفت و نسبت به دو نگرانى مىنمود . عيسى از او اجازه خواست كه به كوفه رود . » گفت : « اينجا بمان كه همينجا معالجه ات كنند . » گويد : اما نپذيرفت و اصرار كرد تا منصور اجازه داد ، كسى كه او را بدين كار جسور كرده بود بختيشوع طبيب منصور بود ، پدر جبرئيل ، كه گفت : « به خدا من در خانهء خلافت جرئت معالجهء ترا ندارم كه بر جان خويش بيمناكم . » گويد : منصور به دو اجازه داد و گفت : « من امسال قصد حج دارم ، در كوفه پيش تو مىمانم تا ان شاء الله بهى يا بى » اما وقت حج نزديك شد و منصور حركت كرد و چون به بيرون كوفه رسيد جايى كه رصافه نام داشت ، چند روز آنجا بماند ، آنجا اسبدوانى كردند ، چند بار از عيسى عيادت كرد آنگاه سوى دار السلام بازگشت و حج نكرد به اين بهانه كه آب در راه كم است . گويد : بيمارى عيسى بن موسى بسيار سخت شد چندان كه مويش بريخت . پس از آن از بيمارى بهى يافت . گويند : عيسى بن على به منصور مىگفته بود عيسى بن موسى از آن رو از بيعت مهدى امتناع دارد كه اين كار را براى پسر خويش موسى مىخواهد و موسى است كه او را منع مىكند . گويد : پس منصور به عيسى بن على گفت : « با موسى بن عيسى سخن كن و او را در مورد پدرش و پسر او بترسان . » عيسى بن على در اين باب با موسى سخن كرد كه او را مأيوس كرد . عيسى وى را تهديد كرد و از خشم منصور بترسانيد و چون موسى بترسيد و بيم