محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4903

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نزديك اردوگاه امير مؤمنان و مردم سواد با وى بر مخالفت و عصيان اتفاق كرده‌اند ، هر ولايتى را به سنگ مناسب آن زدم و به هر ناحيه تيرى افكندم : دلير شجاع نيك - فال مظفر ، عيسى بن موسى را با شمار و لوازم فراوان سوى وى فرستادم و از خدا بر ضدش كمك خواستم و خواستم كه او را كفايت كند كه امير مؤمنان را تاب و نيرويى جز به وسيلهء وى نيست . » در روايت ديگر از حجاج بن قتيبه آورده‌اند كه گويد : آن روز پيش امير مؤمنان منصور رفتم كه سلام گويم و گمان نداشتم كه تاب جواب سلام داشته باشد كه خبر شكافها و دريدگيها پياپى رسيده بود و سپاهها وى را در ميان گرفته بود يكصد هزار شمشير در كوفه در مقابل اردوگاه وى كمين كرده بود كه منتظر يك ندا بودند تا به - پا خيزند . وى را بازى مصمم و آماده يافتم كه در مقابل حوادث به پا خاسته بود و با آن پنجه انداخته بود و تلاش مىكرد ، به پا ايستاده بود و از پاى نيفتاده بود و چنان بود كه شاعر سلف گويد : « جان عصام ، عصام را سرورى داده « و حمله و اقدام را به دو آموخته « و او را شاهى و الا قدر كرده » ابو عبيده گويد : در آن وقت كه محمد بن عبد الله برادر خويش را براى نبرد ابو جعفر فرستاده بود به نزد يونس جرمى بودم ، يونس گفت : « اين آمده مىخواهد شاهىاى را منقرض كند اما دختر عمر بن سلمه وى را از مقصودى كه دارد مشغول داشته . » گويد : همان روزها يتيمه را به خانهء ابو جعفر برده بودند ، كه او را در لانهء سگ رها كرد و به وى ننگريست تا كار ابراهيم بسر رفت . گويد : و چنان بود كه وقتى ابراهيم به بصره آمده بود ، هكنه دختر عمر بن سلمه را به زنى گرفته بود و هكنه با رنگها و جامه هاى رنگين پيش وى مىرفته