محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4884
تاريخ الطبرى ( فارسي )
غروب رسيد . پس برون شدم و به نزد ابراهيم رفتم و وى را بياوردم تا شبانگاه به شهر رسيديم ، برد و خر بوديم ، وقتى وارد شهر شديم و به نزد كوه مقطوع رسيديم ، نخستين سواران ابن حصين را ديديم . ابراهيم خويشتن را از خر بينداخت ، و دور شد سواران رسيدند از من گذشتند و هيچكدامشان به طرف من راه كج نكردند ، تا پيش ابن حصين . كه به من گفت : « ابو محمد ، در چنين وقتى از كجا مىآيى ؟ » گفتم : « روز را پيش يكى از كسانم به شب رسانيدم . » گفت : « يكى را همراهت بفرستم كه ترا برساند ؟ » گفتم : « نه نزديك كسانم رسيدهام . گويد : او به جستجو برفت و من به راه خويش برفتم تا آخرين ياران وى گذشتند . آنگاه سوى ابراهيم بازگشتم و خر او را جستم تا بيافتم و بر نشست و برفتيم و شب را ميان كسان خويش به سر برديم . گويد : ابراهيم گفت : « مىدانى ؟ به خدا ديشب خون ادرار كردم كس بفرست كه ببيند . » گويد : من به محلى رفتم كه ادرار كرده بود و ديدم كه خون ادرار كرده بود . فضل بن عبد الرحيم گويد : ابو جعفر مىگفت : « وقتى ابراهيم به كناره هاى بصره رسيد كار وى از من نهان ماند . » محمد بن مشعر گويد : وقتى ابراهيم به بصره رسيد كسان را دعوت كرد ، موسى نوادهء عبد الله خادم دعوت او را پذيرفت ، سپس ابراهيم را نهانى بنزد نصر بن اسحاق - خاز مىبرد و گفت : « اين فرستادهء ابراهيم است . » گويد : نصر با وى سخن كرد و گفت : « اى فلان چگونه با يار تو بيعت كنم در صورتى كه جد من عبد الله بن خازم با جد وى على بن ابى طالب مخالف بود و بر ضد وى و جزو مخالفانش بود ؟ »