محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4881

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بيمناك بود . يكى از بنى عم با وى بود كه روح نام داشت پسر ثقف ، يا كنيهء ابو - عبد الله داشت ، يا نامش سفيان بود پسر حيان ، به اختلاف راويان . گويد : مرد عمى مىگفت : به ابراهيم گفتم : « چنين پيش آمده كه مىبينى ناچار بايد تحمل خطر كرد . » گفت : « تو دانى و اين . » گويد : پس مرد عمى پيش ربيع رفت و از او خواست كه اجازه بگيرد . گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من سفيان عمىام . » گويد : پس او را پيش ابو جعفر برد كه چون او را بديد دشنامش گفت . گفت : « اى امير مؤمنان ، من شايستهء آنم كه مىگويى اما به تو به و پشيمانى بنزد تو آمده‌ام ، اگر تقاضاى مرا بپذيرى آنچه مىخواهى بنزد من است . » گفت : « نزد تو چيست ؟ » گفت : « ابراهيم بن حسن را بنزد تو مىآرم كه من او را و مردم خاندانش را آزموده‌ام و چيزى بنزد آنها نديده‌ام ، اگر او را بيارم چه بزد تو دارم ؟ » گفت : « هر چه بخواهى ، ابراهيم كجاست ؟ » گفت : « وارد بغداد شده يا به زودى وارد مىشود . » راوى ديگر گويد : گفت : « وى در عبدسى است او را در منزل خالد بن نهيك واگذاشته‌ام ، جوازى براى من و غلامم و يك بلد بنويس و مرا با اسبان بريد بفرست . » به گفتهء راوى ديگر ، گفت : « سپاهى همراه من بفرست و براى من و غلامم جوازى بنويس تا او را بنزد تو بيارم . » گويد : پس جوازى براى او نوشت و سپاهى به دو داد و گفت : « اين هزار دينار است از آن كمك بگير . » گفت : « به همهء آن نياز ندارم . » و سيصد دينار بر گرفت و برفت تا به نزد ابراهيم