محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4847
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بياويخت . گويد : سر ابو الشدائد را پيش عيسى بردند ابن ابى الكرام و محمد بن لوط - مطلبى كه به نزد وى بودند انا لله گفتند و گفتند : « به خدا از مردم مدينه هيچكس نماند ، اين سر ابو الشدائد فالح بن معمر است يكى از بنى فزاره كه نا بينا بود . » گويد : پس عيسى دستور داد كه بانگزنى بانگ زد : « هر كه سرى به نزد ما بيارد سرش را بزنيم . » عبد الله بن برقى گويد : يكى از سرداران عيسى را ديدم كه با جمعى آمده بود ، و خانهء ابن هرمز را مىپرسيد ، وى را به آنجا هدايت كرديم . گويد : ابن هرمز برون آمد ، پيراهنى نازك به تن داشت . گويد : پس سردار خويش را پياده كردند و ابن هرمز را بر يابوى او نشانيدند ، و با شتاب ببردند تا به نزد عيسى رسانيدند كه به دو خشم نياورد . قدامة بن محمد گويد عبد الله بن يزيد بن هرمز و محمد بن عجلان با محمد قيام كرده بودند ، وقتى نبرد آغاز شد هر كدامشان كمانى بياويختند و پنداشتم كه مىخواهند به كسان وانمايند كه شايستهء اين كارند . حسين بن يزيد گويد : پس از كشتهء شدن محمد ، ابن هرمز را پيش عيسى بردند كه گفت : « اى پير ، چرا فقه تو از قيام با كسى كه قيام كرد ، بازت نداشت ؟ » گفت : « فتنه اى بود كه همهء مردم را گرفت ما را هم جزو آنها گرفت . » گفت : « برو با كه قرين رشاد باشى . » مالك بن انس گويد : پيش ابن هرمز مىرفتم كنيز را مىگفت كه در را ببندد و پرده را بيندازد ، آنگاه از آغاز اين امت سخن مىكرد و مىگريست چندان كه ريشش تر مىشد . گويد : پس از آن با محمد قيام كرد ، گفتند : « كارى از تو ساخته نيست . » گفت : « مىدانم ، اما نادانى مرا ببيند و از من تقليد كند . »