محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4791

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتم : « از كدام قومى ؟ » گفت : « از مسلمانان . » گفتم : « بله ، از كدام قبيلهء آنها هستى ؟ » گفت : « بهتر است بيشتر نگويى . » گفتم : « بله ، چنين مىكنم ، تو كيستى ؟ » گويد : بر خاست و شعرى خواند به اين مضمون : « كسى كه پاپوشش دريده « و از پا برهنگى مىنالد [ 1 ] . » . . . با چند شعر ديگر . گويد : پس از آن برفت ، به خدا هنوز از ديد من برون نرفته بود كه پشيمان شدم كه چرا او را نشناخته رها كرده‌ام ، و از پى وى رفتم كه از او بپرسم ، گويى به زمين فرو رفته بود . آنگاه به جاى خويش رفتم ، پس از آن به مدينه باز گشتم . يك روز و شب نگذشته بود كه صبحگاهان در مدينه در نماز صبح حضور يافتم ، يكى پيشواى نماز بود كه صداى او را مىشناختم و انا فتحنا لك فتحا مبينا را مىخواند . چون نماز را بسر برد بالاى منبر رفت ، ديدم همان يارم بود ، همو محمد بن عبد الله بن - حسن بود . ابن ابراهيم وابستهء قريش گويد : اسماعيل بن حكم نيز از يكى كه نام وى را آورد ، قصه اى نظير اين حكايت مىكرد ، اسماعيل گويد : اين را براى يكى از مردم انبار نقل كردم به نام ابو عبيد و او گفت كه به گفتهء ابن ابراهيم بن هود : محمد يا ابراهيم يكى از مردم بنى ضبه را فرستاد كه خبرى دربارهء ابو جعفر بگيرد ، آن كس پيش مسيب رفت كه در آن وقت سالار نگهبانان بود و از خويشاوندى وى سخن كرد . مسيب گفت : « ناچار بايد ترا پيش امير مؤمنان برد » . پس او را به نزد ابو جعفر برد كه معترف شد . از او پرسيد : « از او چه شنيدى ؟ »

--> [ 1 ] پيش از اين همين شعر به روايت ديگر آمده بود . م .