محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4771

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محمد و ابراهيم كه همانند بدويان رو پوشيده بودند بيامدند و همراه پدرشان راه مىپيمودند ، از او پرسش مىكردند و از او اجازه قيام مىخواستند كه مىگفت : « شتاب مياريد تا اين كار برايتان ميسر شود » سپس مىگفت : « اگر ابو جعفر نگذاشتتان كه محترمانه زندگى كنيد نبايد مانعتان شود كه محترمانه بميريد . » محمد بن يحيى گويد : وقتى فرزندان حسن به ربذه رسيدند ، محمد نوادهء عثمان به نزد ابو جعفر رفت كه پيراهنى بر تن داشت و رو پوشى سبز و زير جامه اى نازك زير پيراهن به تن كرده بود . وقتى مقابل ابو جعفر ايستاد به دو گفت : « هى ، اى ديوث [ 1 ] . » محمد گفت : « سبحان الله ! به خدا مرا در خردى و بزرگى طور ديگر مىشناختى . » گفت : « دخترت كه زن ابراهيم بن عبد « الله بن حسن است از كجا آبستن شده ؟ تو با من به قيد طلاق و عتق پيمان كردى كه با من دغلى نكنى و با دشمنى بر ضد من همدستى نكنى پس از آن ، به نزد دختر خويش مىروى كه رنگ زده و عطر زده . پس از آن وى را آبستن مىبينى و از آبستنى وى شگفتى نمىكنيم ! تو پيمان شكنى يا ديوث . به خدا آهنگ سنگسار كردن وى را دارم . » محمد گفت : « اما قسمهايم بر اين بود كه در كار دغلى تو دانسته دخالت نكنم . اما تهمتى كه به اين دختر زدى خداى او را به سبب نسب پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم از آن بر كنار داشته وقتى آبستنى وى نمودار شد پنداشتم كه به هنگام غفلت ما شوهرش به دو پرداخته . » گويد : ابو جعفر از گفتهء وى آزرده شد و بگفت تا جامه هاى وى را بدرند ، پيراهن وى را از روى زير جامه دريدند كه عورتش ديده مىشد پس از آن بگفت كه يكصد و پنجاه تازيانه به او زدند كه سخت بى تاب شد ابو جعفر همچنان به او ناسزا

--> [ 1 ] كلمهء متن .