محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4760

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به من گفت : « اى ابو البخترى دست مرا بگير كه پيش اين پير رويم . » گويد : پس همچنانكه تكيه به من داده بود برفت تا به نزد عبد الله بن حسن ايستاد و گفت : « اى پير ، به خدا امير مؤمنان مرا به خاطر خويشاوندى نزديك يا خدمتى كه از پيش به دو كرده باشم به كار نگرفته است به خدا چنان كه زياد و ابن قسرى را بازيچه كردى مرا بازيچه نتوانى كرد . به خدا بايد دو پسرت محمد و ابراهيم را پيش من به يارى و گر نه جانت را مىگيرم . » گويد : عبد الله سر برداشت و گفت : « بله ، به خدا تو كبودك قيس كه ميان آنها سرت را مىبرند چنان كه سر گوسفند را مىبرند . » ابو البخترى گويد : به خدا رياح بوقت بازگشت دست مرا گرفته بود ، سردى دست وى را احساس مىكردم و از سخنانى كه با وى گفته بود پاهايش به زمين مىكشيد . گويد : گفتم : « به خدا اين از غيب خبر ندارد . » گفت : « هى ، واى تو ! به خدا آنچه را شنيده بود به زبان آورد . » گويد : به خدا ميان آنها سرش بريده شد چنان كه سر گوسفند را مىبرند . حارث ابن اسحاق گويد : وقتى رياح به مدينه آمد ، محمد قسرى را پيش خواند و در بارهء مالها از وى پرسش كرد . گفت : « اينك دبير من كه اين را بهتر از من مىداند . » گفت : « من از تو مىپرسم و مرا به دبيرت حواله مىكنى ؟ » آنگاه بگفت تا گردن وى را بكوفتند و چند تازيانه بزدند . سپس رزام را كه دبير و وابستهء محمد قسرى بود بگرفت و شكنجه بر او افكند و در هر نوبت پانزده تازيانه به او مىزد ، دستش به گردن بسته بود و از صبح تا شب وى را در صحن مسجد و ميدان مىبردند . نهانى به او گفته شد كه پاى على بن خالد را به ميان بيار اما بهانه اى براى اين نيافت .