محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4746
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه نشان گفتهء او را مىيافت و باورش مىداشت تا به سال صد و چهلم كه به حج رفت و چيزهايى تقسيم كرد كه خاص خاندان ابو طالب بود . اما دو پسر عبد الله به نزد وى نمايان نشدند . گويد : ابو جعفر عبد الله را پيش خواند و در بارهء آنها از وى پرسش كرد كه گفت : « از آنها خبر ندارم » به همديگر سخن درشت گفتند تا ابو جعفر ناسزاى مكيدن به دو گفت . عبد الله گفت : « اى ابو جعفر ، ناسزاى مكيدن را در بارهء كدام يك از مادرانم مىگويى ؟ فطامه دختر پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم ؟ يا فاطمه دختر اسد ؟ يا فاطمه دختر حسين ؟ يا ام اسحاق دختر طلحه ؟ يا خديجه دختر خويلد ؟ » گفت : « در بارهء هيچيك از آنها ، بلكه در بارهء جرباء دختر قسامة بن زهير كه زنى از قبيلهء طى بود . » گويد : مسيب بن زهير بر جست و گفت : « اى امير مؤمنان بگذار گردن روسپى زاده را بزنم . » گويد : زياد بن عبيد الله بر خاست و عباى خويش را بر او انداخت و گفت : « اى امير مؤمنان او را به من ببخش كه دو پسر وى را براى تو پيدا مىكنم . » و عبد الله را از ابو جعفر خلاصى داد . وليد بن هشام بن قحذم گويد : حزين ديلى خطاب به عبد الله بنحسن و سرزنش وى از اينكه زادهء جرباء بود شعرى گويد به اين مضمون : « شايد به جرباء يا به حكاكه « برام الفضل و دختر مشرح « تفاخر مىكنى « كه هر كدامشان عفيفى نجيب بودند « و در قوم خويش حرمت برتر داشتند . »