محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4740

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويند : محمد مىگفته بود كه وقتى كار بنى مروان آشفته بود و بنى هاشم شبانگاه در مكه مشورت داشتند كه با كى بيعت خلافت كنند ، ابو جعفر نيز با ديگر كناره - گرفتگانى كه آنجا بودند با وى بيعت كرده بود . راوى گويد : وقتى ابو جعفر در بارهء محمد و ابراهيم پرسيد ، زياد بن عبيد الله به دو گفت : خاطر به كار آنها مشغول مدار من آنها را به نزد تو ميارم . » و اين به وقتى بود كه ابو جعفر به سال صد و سى و ششم به مكه رفته بود و زياد همراه وى بود . پس ، ابو جعفر ، زياد را به محل كارش فرستاد و او را ملتزم كار محمد و ابراهيم كرد . عبد الله نوادهء عمار ياسر گويد : وقتى ابو جعفر به خلافت رسيد ، انديشه اى جز جستن محمد و پرسش در بارهء وى و اينكه چه قصد دارد نداشت ، بنى هاشم را يكايك بخواند و خلوت كرد و از آنها در بارهء وى مىپرسيد كه مىگفتند : « اى امير مؤمنان ، او مىداند كه از ايام پيشين وى را به طلب اين كار شناخته اى و از تو بر خويشتن بيم دارد ، اما آهنگ مخالفت تو ندارد و خواستار نافرمانى تو نيست . » و سخنانى از اين گونه . بجز حسن بن زيد كه خبر محمد را با وى بگفت و گفت : « به خدا اطمينان ندارم كه بر تو نتازد كه او از مخالفت تو خواب ندارد در كار خويش بينديش . » گويد : كسى را كه خواب نداشت بيدار كرد . محمد گويد : از جدم موسى بن عبد الله شنيدم كه مىگفت : « خدا خونهاى ما را از حسن بن زيد بگيرد . » موسى گويد : شنيدم كه پدرم مىگفت : « خدايا شهادت مىدهم كه ابو جعفر سخنى به من گفت كه جز حسن بن زيد كسى آن را از من نشنيده بود . » قاسى بن محمد عثمانى گويد : پدرم گفته بود : « ابو جعفر سخنى را به من گفت كه جز برادرم عبد الله بن حسن و حسن بن زيد كسى از من نشنيده بود . شهادت مىدهم كه عبد الله به او نگفته بود و غيب هم نمىدانست . »